تبليغاتX
یاس مشهد
باز امد بوی ماه مهربان
سلام

اخ جون باز دوباره مهر شد باید بریم سر کلاس

کلی اذیت و تاخیر سر کلاسها و.........................

همسرم رفته مثل بچه مدرسه ای ها کلی واسم چی خرید از مانتو شلوار بگیر تا جامدادی

رفته میز مطالعه مخصوصم سفارش دادن که مبادا از شدت درس خوندن کمردرد بگیرم

الحمدلله ازاین ترم مسیرم تا دانشگاه کمتر شده و می تونم صبحها تا دقیقه نود بخوابم

بعدم ماشینو روشن کنیو تو جاده ی بد صدرا گاز بدی که جاپارک گیرت بیاد.بعدم بدو بدو برسی به اسانسور بعد با کلی نفس نفس زندن میبینی که خرابه..............


خدایه شکرت که  بهم فرصت دادی که توی مملکت امام زمان بازم بتونم واسه اقا سرباز باشم

شکرت خدا

>> نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط  یاس مشهد  | 
قسمت اخر سفر کربلا و قسمت اول زندگیه من
از نجف به سمت کربلا حرکت کردیم تا رسیدیم کربلا اصلا واسم قابل درک نبود که این جا کجاست.

یه کم که گذشت از اتوبوس که پیدا شدیم اونجا که تاکسی پیدا نمیشد باید یا پیاده میرفتی یا سوار گاری می شدی ما هم از اونجا که خیلی ادم ... سوار گاری شدیم و با کلی خنده رسیدم هتل. هتل ما کنار حرم حضرت عباس(ع)بود

لباس عوض کردیم غسل زیارت و حرکت به سوی حرم. من هر چی بخوام از حالم در اون ساعت بگم نمیشه کلمه پیدا نمی کنم باید برید و ببینید تا خودتون بفهمین وارد حرم حضرت عباس که شدم بودن واسطه چشمام که ضریحضون افتاد وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییی خدایا خواب بودم یا بیداری بود یعنی خودشه من زنده هستم و دارم حرم حضرت عباس و می بینم رفتم تو ضریحو که لمس کردم اروم شدم یکم با اقا حرف زدمو صفا کردم چقدر گریه کردن تو حرم ابوالفضل راحت بود چه قشنگ بهت فرصت درددل می داد  خدا بازم می خواممممممممممممممممممممممممممممم

بعد از عرض ادب پیش حضرت عباس رفتیم حرم کسی که خودمونو تو کانون واسش میکشیم 

وای از وقتی که از حزم ابوالفضل اومدی بیرون و تو مسیر بین الحرمین راه می رفتیم چشمم که گنبد امام حسین بود یاد شعرای بچه ها  میفتادیم :یه خیابون بهشتی اسمش بین الحرمین هر کجا که پا می زاری جا قدمهای حسینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

این قسمتو نمینویسم که چه جوری وارد حرمش شدم و همه اش یه طرف نماز بالای سرش یه طرف دیگه به نیابت از بچه های کانونم نماز خوندم

روز بعد که اومدیم حرم رفتم سر قبر حبیب ابن مظاهر کلی جوون دورش جمع بودن چون می گن حبیب واسه کار را بنداز ازدواج هست.

حرم امام حسین (ع)چون همه بتونن کل ضریح و زیارت کنن نصفی از روز زنها کلا زیارت می کنن و نصف دیگرو مردا که همه بالا سر و پایین پای امام رو زیارت کرده باشن

 

دیگه دوست ندارم که جاجای کربلا بنویسم از  القمه از تله زینبیه از محل شهادت علی اکبر و اصغر از کف العباس و همین که این سفر شرو ع درباره زندگیه من از جهنمی و ورود به بهشتی بود که سر در این بهشت زندگی با امام حسین گره خورد و از اون سفرتا الان اقا امام حسین و امام رضا نظر خاصی بهم داشتین امید وارم دستشونو از سرم بر ندارن 

امین 

با عنایت امام حسین تو نستم یه تحقیق به درد بخور بنویسم و بغیر از رشته درسی در رشته طب و تغذیه اسلامی هم دانشجو بشم و دیپلم این کارو بگیرم و با کمک کانون این تحقیق نشر و پخش شد  امید وارم بتونم بازم واسه مملکت امام زمان کار کنم

امین

>> نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط  یاس مشهد  | 
ادامه ماجرا 3
سلام

بعد از سالها می خوام ادامه سفر کربلا و اتفاقات بعداز کربلا رو بنویسم.

خلاصه تا ما از مرز رد شدیم مردیمو زنده شدیم ولی اندازه تمام عمرم گریه کردم.وقتی توی اتوبوس نشسته بودیم و داشتیم می رفتیم نجف داشتم روستاهای عراق نگاه می کردم که مردم حتی غذا واسه خوردن ندارن ولی روی سقف تمام خونه هاشون دیش ماهواره بود اتوبوس که واسه بازرسی توسط سربازهای عراقی و انگلیسی فاو ایستاد کلی بچه ریختن دور برمون واسه غذا و پول جالب اینه که همشونوم ایرانی بلد بودن خلاصه تا رسیدن به نجف صد جا مارو گشتن.

وای تا حالا تیربار از نزدیک ندیده بودم سرباز های امریکای سنگر درست کرده بودن و همه مسلح بودن .....

تا رسیدیم نجف ساعت 2 نیمه شب بود.وسایلو که پیاده کردیم همه اش دوست داشتم حرم حضرت امیر و ببینم  و نمیشد این قدر این شهر نجف ید شکل و بد قواره بود که هیچی توش معلوم نبود.خلاصه چون امنیت نداشت قراره شد نماز صبح همه خانوادگی با هم بریم حرم.

از سر شوق اصلا خوابم نمیبرد.که بابام نیم ساعت به نماز مونده همونو بیدار کرد که بریم حرم هوا هم ابری شده بود همش از بابام میپرسیدم تا حرم خیلی راه مونده داشتم این سوالو م پرسیدم تا از خیابون رد شدیم گنبد امام علی (ع) معلوم شد و اون دعای امین الله خشکلی که دم درش زده بودن وووووووواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی(ایکون بغض)

یه عالمه کبوتر اونجا بود مثل حرم امام رضا وای حرم امام رضا بزرگ بود این جا کوچیک.حرم امام رضا تمیز بود اینجا نه .حرم امام رضا سقا خونه داشت ایجا نه.نجف بیشتر بوی غربت میومد تا مشهد.وقتی ضریح امام علی رو تو دستام گرفتم باورم نمیشد تنم داشت میلرزید وقتی واسه خودم ارووم اسم امام علی رو میگفم تنم عرق می کرد یه ابهت خاصی واسم داشت مثل امام رضا نبود یه جور دیگه بود ادم جلوش احساس شرم می کرد احساس این که فضا واست یه جوری سنگین میشه فقط باید به اقا ادب کنی نمیشه مثل حرم امام رضا جفنگ بازی در بیاری نماز که خوندیم و زیارت کردیم اومدین بیرون بارون گرفت بارون وحشتناکی بود.تا رسیدم هتل داشتم با خواهرمم و بابام حرف می زدیم که چرا توی زیارت نامه امام  علی(ع) هم به حضرت ادم سلام میدیم و همه به حضرت نوح که خواهرم گفت:چون حضرت ادم و نوح همین جای دفن شدن که امام علی دفن شده است.........................

>> نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط  یاس مشهد  | 
ادامه ماجرا.........(2)
خلاصه با هزار تا نذرو نیاز از مرز رد شدیم و لی یه لقب تا اخر سفر روم موند به نام آزاد شده ابوالفضل

بعد از این که از هزار جا بازرسی رد شدیم به پشت مرز عراق رسیدیم و منتظر جوانهای کتمر از ۵۰ سال شدیم که باید از قرینه چشم انها عکس گرفته میشد.موقع نماز شد نماز ظهرو که با جماعت خوندیم نماز عصر دورمون محاصره سربازهای انگلیسی شد.

که باید نماز را زود تمام کنیم قضیه این قرار بود که یک بمب داخل بازرسی انگلیسها منفجر شده و بد اینها هم ترسیده بودند و از عمد مارو بیشتر پشت مرز نگه داشتند..................و باز هم........(گریهههههههههههههههههههههههههههههههه) که کاروانها حق رفتن به کربلا رو ندارنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

>> نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط  یاس مشهد  | 
ادامه ماجرا........(1)
خلاصه همش گریه و ذکر

یه اقای که رییس یه کاروان دیگه بود اومد بهم گفت 133 مرتبه ذکر یا کاشف الکرب بگو

منم با اشک و گریه شروع کردم به گفتن

و اون افسرم میگفت اقا هیچ کاری نمیشه بکنی برید ایشونم بره شیراز

همه گریه ها یه طرف گریه های بابام و مامانم یه طرف که التماس می کردن

خلاصه ذکر ما تموم شد و هیچ اتفاقی نیفتاد

رفتیم که گذرنامه هامونو پس بگیریم و برگردیم شیراز

که مامانم رفت تو اتاق افسره ......

منم مثل بارون اشک میریختم

که افسره یه نگاهیم کرد و گفت یه کارت معتبر بیارید که برید

وای وای وای وای وای انگاری دنیا رو بهم دادن

حالا کسی کارت شناسایی همراش نبود.....................

>> نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط  یاس مشهد  | 
خاطرات کربلا
تاریخ و روز حرکت یکشنبه 5/8/87

حدود ساعت 5 از شیراز به سمت شلمچه حرکت کردیم هم سفرامونم یه عده افراد مسن و پیر بودن

توی راه که اتفاق جالبی نیفتاد دو همش فکر اینو میکردم که اگه با برو بچ کانون میومدیم چه حالی می داد

اتفاق جالب زمانی بود که به مرز رسیدیم و بعد از 6 ساعت الافی بهم گفتن شما نمی تونی از مرز رد بشید و برگریدن شیراز (اول گریه ها)

علت:این که قانون جدید می گه دختران متولد 67 به بالا چه مزدوج و چه غیر مزدوج باید گذرنامه جدا داشته باشند و لی گذر نامه من بابام یکی بود(بازم گریه) افسر هم میگفت نمیشه ایشون رد بشه از مرز تا اتوبوس شیراز حرکت نکرده بره شیراز(گریه گریه گریه) فقط توسل کل کاروانم اشکشون در اومده بود.

ساعتم حدود 12 ظهر بود

کل کاروانم الاف من.با هر جای که تماس می گرفیتم می گفت اشکال نداره تعهد نامه بده بره

رئیس اداره گذرنامه هم تماس گرفتن به اوشونم گفتن نمیشه قانون قانونه....

و ادامه در پست بعدی

>> نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط  یاس مشهد  | 
سلام و تشکر از خدا
از همه دوستای خوبم که قبل از به روز کردنم پیام گذاشتن ممنون

دارم خاطرات کربلامو جمع و جور می کردم هر وقت تمومش کردم میام به روز می کنم

راستی از همسرمم به خاطر طراحی وبلاگ ممنون

>> نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط  یاس مشهد  | 
برای شروع
همین
>> نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط  یاس مشهد  |